و......................................
جهنم کجایی ...؟؟؟!!! بیا ببین این دنیا چه طور به تعنه به تو می گوید: زکٌی...!!!
منم و زندگی به من آلودست درینگ .. درینگ .. مرد: «سلام عزیزم .. من توی اتوبانم .. قفله .. یه ساعت دیرتر میآم» زن : «اشکالی نداره عزیزم، تا تو بیای من یه فنجان قهوه میخورم» ... مرد لبخندی زد، گوشی تلفن را بر روی صندلی پرت کرد، به آرامی پیچ رادیو را باز کرد و با سرعت در اتوبان پیش رفت. صدای گوینده رادیو: «در اتوبان مدرس، مسیر شمال به جنوب، روانی حرکت خودروها را مشاهده میکنیم ..»
پارتیزانی بر پشت بام شعرهای دیروزشان را با معانی جدیدی می خواند حالا فرداست گردباد شده است سرم گیج میرود . ستم حاضرم مقداری از پنیرم را به تو بدهم. - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - کلاغ پیری تکه پنیری دزدید و روی شاخه درختی نشست.
ای وای تو اونجایی، می دانم صدای معرکه ای داری!چه شانسی آوردم! آقای فردی مثل همیشه داشت به لاک پشتش غذا میداد که باز خانم اورت به
ایوان خود آمد و داشت باز آقای فردی را که با لاک پشتش بازی میکرد میدید.
یک روز صبح که آقای فردی داشت به لاک پشتش غذا می داد لاک پشتش غذا نخورد.
بعد خانم اورت خیلی ناراحت شد که آقای فردی برای لاک پشتش ناراحت است. چون
او عاشق آقای فردی بود. آقای فردی میخواست برود بالا و به خانم اورت این
قضیه را بگوید که منصرف شد. دیگر لاک پشت او حال نداشت. اما خانم اورت یک
فکری به ذهنش رسید. رفت پایین تا لاک پشتش را ببیند. بعد با ترس و لرز به
آقای فردی گفت: من لاک پشت شما را خوب میکنم به یک شرط که شما با من
ازدواج کنید. چون آقای فردی لاک پشتش را خیلی دوست داشت، گفت باشد! خانم
اورت لاک پشت او را خوب کرد و با هم ازدواج کردند و برای آقای فردی هم بد
نشد. هیچ کس بود چيزي نگفت به احترام هيچ كس كلاهش راازسرش برداشت ومرددميان خيال وواقعيت درانتظارقطاري ماند كه نميدانست رفته است يا مي آيد.
![]()
![]()
![]()

همان که هیچ وقت به خانه نخواهد رسید
منم
آشنای مترسک تنهایی
در این جالیز سرسبز خیال
منم
حصار خونی فرار غزال
تا ضمانت نور هشتم
منم
کرکس در قفس سهراب
من آب گلالوده این جاری بیهوده
منم که آلوده به زندگی![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
اي كاش خودمان را پشت نقاب دورويي و فريب پنهان نمي كرديم
اي كاش به دلهامان رنگ تزوير و پليدي نمي زديم
اي كاش وجدانمان را بيدار مي كرديم ........
اي كاش چشمانمان را مي شستيم
اي كاش كسي بوديم كه بايد
اي كاش كسي مي شديم كه قرار بود باشيم
اي كاش يادمان مي آمد عهدمان را
اي كاش فراموش نمي كرديم پيمانمان را
اي كاش وقتي زبانمان از گل سرخ مي گفت ، دستهايمان پرپرش نمي كرد
اين حرفها را بارها و بارها در ذهنم مرور كرده ام
كه اي كاش در دنياي مجازات، ما واقعي بوديم
نام مان، رنگمان، تصويرمان،انديشه مان ..........
چرا سوار بر موج فريب و فراموشي شده ايم
.
.
.
آيا نمي شود ..... نمي شود در دنياي مجازي واقعي بود
آيا نمي شود فرار كرد از تزويرهايي كه در دنياي حقيقي احاطه مان كرده اند
از روز و روزگار شكايت داريم، از نبود راستي و درستي، از نبود حقيقت از اينكه ديگر نمي توانيم به كسي اعتماد كنيم شكايت داريم
حالا كه دنياي واقعي مان پر از پليدي است چرا فضاي مجازيمان را پاك نگه نمي داريم
مجبوريم در شهر و ديار حقيقيمان دور از حقيقت زندگي كنيم و براي نبودنش آه بكشيم
آيا در دنياي مجازيمان هم بايد تن به اين اجبارها بدهيم ؟
خورده
نگيريم بر كساني كه زندگي واقعي ما را پر از فريب كرده اند، شايد ما هم
در ميان همان موج فريبكاري گرفتاريم و سر در برف كرده ايم
عمر زندگي مجازي در مرز واقعيت و خيال زياد نيست، نوزادِ نورسي، در عالمي كه هنوز پر از سرگشتگي و تحير است
ولي بلوغ چقدر زود فرا مي رسد
فقط
كافي است كه بر سر راهت يك پليدي، يك دروغ، يك ناجوانمردي ببيني آن وقت
است كه چشم باز مي كني و مي بيني هزار ساله شدي در اين سرزمين بي در و در
وازه
با شما هستم.......
ساكنان اين هزار توي هزار در
با شما هستم رحم كنيد به قلبها، به باورها، به بايد ها، به نبايد ها
از پشت آواتارهاي موجه تان بيرون بياييد
نقاب از چهره بر داريد......
مي دانيد قلبي را كه شكستيد
روحي را كه آزرديد
ايماني را كه فرو ريختيد
يقيني را كه متزلزل كرديد
......ديگر چه سخت مي شود باز يافت
شما را به خدا اينجا را ديگر پر از پليدي و ريا نكنيد
شما را به خدا اگر نمي دانيد براي چه آمده ايد و از اينجا چه مي خواهيد، برويد
برويد
برويد تا ايمان و يقين و باور ديگري را لگد مال نكرديد
له نكرديد.........
لااقل مرد باشيد
از پشت اين نقاب بيرون بياييد
باور كنيداين نقابي كه به نام آواتار بر چهره زده ايد
براي خيلي ها حجت است
مقدس است........
خیلیها چوب بي تجربه گي را خوردند
لااقل نو رسيده هاي ديگر را چوب نزنيد ..................
:ادامه مطلب:![]()
![]()
![]()
جنازه اش زمین نیفتاده بود که پدرم خواب دید پسرش است
تمام کمدش را زیر و رو کرد
خواسته بود بادسنجش جا گذاشته شود _ برادرم _
پدر ترسیده و بزرگترین بادسنجش را با سرنگ دامداری سمت چپ مغزم تزریق کرد
تا دست در دست باد _ رهبر مادی معنوی اش _ فکر کنیم و راه بپیماییم
جنازه اش زمین نیفتاده بود که مترسکها بر روی خانه زوم بودند
مترسکها سرخ پوست هایی شدند در ارتش سفیدها
در لانگشات خانه آتش بود
دود بالاسر خانه پارتیزان را هجی می کرد
برادرم در امتداد آدمخرها زمین را بغل کرده است و حتی بی پدر مادر هم نمی گوید
نمیگوید قصه را چه کسی نوشته است .
سرم گیج میرود و برادرم از گردباد میترسیده حتما .![]()
![]()
![]()
کاغذی که لحظه هامو رو تن خودش کشید
چه تماشایی کاغذ رو تنش رقص قلم
مثه من که تو خیالم با تو میزنم قدم
با یه دنیا احساس واسه تو شعر می نویسم
ولی چکه میکنه رو کاغذ اشک گرم ازچشم خیسم
کاغذ خیس شده انگار مثه من میکنه هق هق
کاغذ همدرد دل من با دو خط شعر شده عاشق
واسه از نو از تو گفتن کاغذ و مچاله کردم
یه ورق کاغذ بی خط میشه باز همپای دردم
چقد تکراریه این کار شب و روز از تو نوشتن
نمی دونی تو که نیستی بی تو خوبی هام چه زشتن
من هنوز با این همه درد فکر میکنم به بیت اخر
که تو رفتی و دل من بیت اخرو نکرده باور
واسه بیت اخر شعر حتی پیدا نمیشه یه قافیه
دیگه بسه شعر نوشتن بسه واسم دیگه غصه کافیه![]()
![]()
![]()
روباه گرسنه ای که از زیر درخت می گذشت، بوی پنیر شنید، به طمع افتاد و رو به کلاغ گفت:
ای وای تو اونجایی، می دانم صدای معرکه ای داری!چه شانسی آوردم!
اگر وقتش را داری کمی برای من بخوان …
کلاغ پنیر را کنار خودش روی شاخه گذاشت و گفت:
این حرفهای مسخره را رها کن اما چون گرسنه نی
روباه گفت:
ممنونت می شوم ، بخصوص که خیلی گرسنه ام ، *اما من واقعاً عاشق صدایت هم هستم
کلاغ گفت:
باز که شروع کردی اگر گرسنه ای جای این حرفها دهانت را باز کن، از همین جا یک تکه می اندازم که صاف در دهانت بیفتند.
روباه دهانش را باز باز کرد.
کلاغ گفت :
بهتر است چشم ببندی که نفهمی تکه بزرگی می خواهم برایت بیندازم یا تکه کوچکی.
روباه گفت :
بازیه ؟ خیلی خوبه ! بهش میگن بسکتبال .
خلاصه … بعد روباه چشمهایش را بست و دهان را بازتر از پیش کرد و کلاغ فوری
پشتش را کرد و فضله ای کرد که صاف در عمق حلق روباه افتاد.
روباه عصبی بالا و پایین پرید و تف کرد :
بی شعور ، این چی بود
کلاغ گفت :
کسی که تفاوت صدای خوب و بد را نمی داند، تفاوت پنیر و فضله را هم نباید بفهمد![]()
![]()
![]()
روباه گرسنه ای که از زیر درخت می گذشت، بوی پنیر شنید، به طمع افتاد و رو به کلاغ گفت:…..
اگر وقتش را داری کمی برای من بخوان …
کلاغ پنیر را کنار خودش روی شاخه گذاشت و گفت:
این حرفهای مسخره را رها کن اما چون گرسنه نیستم حاضرم مقداری از پنیرم را به تو بدهم.
روباه گفت:
ممنونت می شوم ، بخصوص که خیلی گرسنه ام ، *اما من واقعاً عاشق صدایت هم هستم
کلاغ گفت:
باز که شروع کردی اگر گرسنه ای جای این حرفها دهانت را باز کن، از همین جا یک تکه می اندازم که صاف در دهانت بیفتند.
روباه دهانش را باز باز کرد.
کلاغ گفت :
بهتر است چشم ببندی که نفهمی تکه بزرگی می خواهم برایت بیندازم یا تکه کوچکی.
روباه گفت :
بازیه ؟ خیلی خوبه ! بهش میگن بسکتبال .
خلاصه … بعد روباه چشمهایش را بست و دهان را بازتر از پیش کرد و کلاغ فوری پشتش را کرد و فضله ای کرد که صاف در عمق حلق روباه افتاد.
روباه عصبی بالا و پایین پرید و تف کرد :
بی شعور ، این چی بود
کلاغ گفت :
کسی که تفاوت صدای خوب و بد را نمی داند، تفاوت پنیر و فضله را هم نباید بفهمد!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
گفت: "تو اشتباه مي
کني، زيرا کسي نمي تواند چنين لذتي را ببرد مگر آنكه درونش مانند من با کاه
پر شده باشد!". سپس او را رها کردم و درحالي که نمي دانستم آيا مرا مي
ستايد يا تحقير مي کند.
يك سال بعد مترسك، فيلسوف و دانا شد و چون دوباره از کنار او گذشتم دو کلاغ را ديدم که سرگرم لانه ساختن زير کلاه او بودند!
![]()
![]()
![]()
| Design By : ParsSkin.Com |






